داستانهای زندگی

داستانهای قرآنی و اخلاقی

موسی

موسی از بنی اسرائیل بود ولقب وی کلیم الله است واز سومین پیغمبر او لوالغرم است بعداز نوح و ابراهیم وموسی  کتاب و شریعتی بزرکداشت ومیخواست بنی اسر ائیل راازمحنت برهاندولی

موسی پسر عمران بود و اوازنسل لاوی بن یعقوب بود که از زمان

یوسف در مصر بودند .وروز گار بنی اسرائیل پر محنت شده بود و عده ایشان بسیار بود اما فرعون بزرک پیشوای مصر بنی اسرائیل را به چیزی نمی شمرد که ایشان خود رااز خاندان پیغمبران می دانستند وفرعون بت پرست برد وبرایشان سخت می گرفت وآنان  را به کارهای دشوار از بندگی وبردگی می گماشت وقبطیان مصری را سرور  ومهتر ایشان میدانست .

فرعون از نسل عاد بود وداستان عاد وثمود را خوانده بود و بنی اسرائیل را خوار میداشت تا از میان آنان کسی به پیغمبری بر نخیزد که یعقوب و یوسف و ایوب را می دانست واز پیغمبران بیم  داشتت که نام خدا را می بردند واو بزرگی را  خاص خود می خواست که سخت توانا وجهاندار بود و فرعون ها مصریان را سالهای سال فرمانبر خود ساخته بودند وفرعون برزک قدرتی بیشتر  یافته بود و سروری خود را  نگاهبانی میکرد  .

وچنین بود تا یک روز کاهنان وغیب گویان بتخانه اعظم به فرعون گفتند ما از گردش ستارگان وزمزمه بتان می دانیم که از امروز تا یکسال  از میان بنی اسرائیل پسری متولد میشود که شریعتی بزرک می سازد وبنی اسرائیل را قدرت می بخشد وتو را هلاک می کند حالا خوددانی .

فرعون گفت مرد نباشم اگر این آرزو را بر بنی اسرائیل تباه نکنم شما فرعون را نشنا خته اید . فرعون دستورداد درجا خبر کشان بگمارند واز انروز تا یکسال هرچه نوزاد پسر در خانواده بنی اسرئیل به  وجود آید ازد م تیغ  بگذ رانند ودختران را برای خدمتکاری باقیگذارند وگفت وای بحال که کسی اگر فرزند پسر بیاورد بهخبر کزاران خبر نر ساند و روز گار بنی سرائیل سخت تر شد درآن سال هیچنوزاد پسر از دست فرعو تیان  زنده نماند وچون فرصت تمام شد ماموران همچنان به آزار مردم  و جان کردن پسران می پر داختند وکاهنان چیزی دریافته بودند اما از حساب خدا غافل بودند  که خدا  اگر خواهد شیشه رادربغل سنگ نگه دارد   

وعمران مردی از بنی اسرائیل بو د  به نیکی وخدا پرستی  نامدار و کارش  زراعت  و گله داری ودختری وپسری داشت  و باز زنش بار دار شد وحمل اورا مخفی داشتند از ترس گماشتگان فرعون تا فرزند متولد شد وپسربود .وچند روز ی نوزاد را در پنهانی نگاه داشتند وبرجان خود وفرزند ایمن نبودند که چرا تولد فرزند را خبر نداده اند ونمی دانستند چه کنند

شب مادر موسی درخواب دید که فرشته ای از طرف دریا وگفت رابخدا بسپارید که در پناه خدا بودن بهتر است از بودن درخانه . .مادرموسی زنی دانا بود  گفت فرشته دریا اشاره کرده است که کودک را آب بسپاریم تا برود هرجا که  خدا خواهد . پس زنبیلی ساختند و کودک رادر آن  گهواره جوبین بر آآب رود خانه گذاشته و به خدا سپر دند و آن اب از قصر فرعون می گذشت .

از قضا آسیه زن فرعون که خدا شناس بود ودین خود را از فرعون پنهان مدتشت فرزند  نداشت وبا همه ناز ونعمت دراشتیاق فرزند میسوخت وآن روز با چند تن از ندیمان و دختران خدمتکار در باغ خود در باغ خود بر کنار نهر به سرگرمی وتماشای سبز ه ودرخت پناه برده بود وآرزوی خود رااز خدا میخواست ودعا می کرد وپنهان از دوستان اشک میریخت وندائی شنید که در دزادن د شوار است تر فرزندی بی رنج بدهم اگر نیکو نگاهداری . آسیه در این حال بود که از دور چیزی بر روی آب روان دید مانند سبدی یا صندوقی به خد متکاران گفت بگیرید آن صندو ق را تا شاید چیزی باشئ که به اهلش برسد وبه کار آید گهواره را گرفتند وکودکی  در آن د یدند  آسیه دعای خود را و صدای آشنا را به یادداشت با خود گفت همین است .خر م وخندان شد وکودک رابوسه زد و گفت چه خوب است فرزند داشتن و به آن دلخوش بودن که از مادر بودن بالا تر لذتی نیست . خد متکاران گفتند اینک فرزند که از  میان آب وسبزه پیدا شده وآرزو فراهم آمده . آسیهگفت هم اوراآب وسزه نام گذاریم یعنی  موسی . خندیدند از شادی وآسیه خبر به فرعون داد وگفت اجاق ماکور است این کودک را به فرزندی بر می داریم ودل  را روشن می کنیم . فرعون گفت میترسم همانباشد که  کاهنان خبر داده اند .آسیه گفت آن زمان تمام شد و ما این کودک را به تر بیت خود پرورش می دهیم فرعون کاهن بزرک را خواست واز او پرسید درباره این پسر چه می گوئی که اورا آب آورده است ونمیدانم ازکجاست کاهن دا غ فرزند دیده  بود وچون  به موسی نظر کرد  موسی بر او لبخند می زد دلکاهن بشکستوکفت ما هرچه می دانستیم همان روز گفتیم واز گرد شستارگان چیزی تازه دستگیر نمی شود .

فرعون  قدری آرام کرفت وکفت باشد که کودک رابرزگ کنیم وهر گاه اثری تا مناسب ظاهر شد تیغ دردست ماست و قدرت با ماست آسیه خوشحال شد و پرورش کودک همت گماشت اما کودک گرسنه بود و آسیه شیر نداشت گفت تا یک دایه پیدا کنیم چندتن از زنان آشنا که بچه شیر می دادند آمدند تا با شیردادن به موسی افتخاری در خانه فر عون به دست آورند ولی موسی پستان هیچکس نمی گرفت وبی تابی می کرد و آسیه درمانده بود که چه باید کرد  از طرف دیگر مادر موسی خبر یافت که در خانه فرعون کودکی هست که شیر نمی خورد دختر خود را به جستجوی خبر فرستاد . خواهر موسی آمد وآن  حال را دید پیشنهاد کرد که من هم یک زن شیرده می شناسم آیا می خواهید اورا خبرکنم ؟ گفت بیاید تا آزمایش کنیم مادر موسی نگران بود و از شوق دیدار فرزند خدا را یاد کرد وحاضر شد .پرسیدند کیستی وشیر از کجا داری گفت زن عمرانم کودکی دیگر دارم نامش هارو ن که دو ساله است وهنوز شیر می خورد گفتند اگر این کودک پستان تو رابگیر د خوب است .گفت امیدارم از این افتخار  محروم نباشم . پس موسی را بدو دادند وموسی خوشحال وخندان پستان مادر راکرفت واز شیر سیر بخورد  وآرام گرفت وحق به حق داررسیدهبود آسیه خوشحال شد وزبان عمران قراری گذاشت که کوذک راشیر بدهد فرعون پرسید این زن کیست مبادااز بنی اسرائیل باشد .آسیه گفت مردم  شهادت داده اند که خانواده عمران به نیکی وبی آزاری مردم مشهور ند کودک نیز بنی اسرائیل وغیر آن نمی داند چیست مرد م به گودک  شیر بزومیشو گاونیز می دهند وهیچکس بز و میش  وگاو نشد فرعون ساکت شد اما نگران بود وبهر حال موسی در خانه فرعون ماند وبزرک می شد وفرعون نیز از کارهاو بازی  های او می خندید وشاد می شد .

چنین بود تایکروز که موسای خردسال در دامن فرعون نشسته بود وباریش فرعون بازی می کرد وریش فرعون با جواهر سرخ زینت شده بود ناگاه موسی با یک  دست قدری از ریش  فرعون را بگرفت و بادست دیگر بصورت او یک  سیلی زدوخندید .فرعون خشمگین شد وبه زن گفت نگفتم ؟ اینک دیدی که چگونه مرا سیلی زد بگذار خود رااز شراو راحت کنیم که من از این کودک  میترسم زن گفت از کودکی چنین خردسال ترسیدن دلیل عقل نیست کودک است وبازی میکند وچیزی نمی داند اینک اورا آزمایش می کنیم و می بینی آسیه دستور داد ظرفی ازیاقوت سرخ وظرفی از آتش  فروزان درکنار یکدیگر گذاشتند وموسی رارها کردند موسی بازی کنان به آنها نزدیک شد ظرف یاقوت رانگاه کرد ودست در آ تش برد ویک گل آتش برداشت  دردهان گذاشت ودهانش سوخت وگریه را سرداد .آنگاه آسیه گفت.. نگفتم که بچه است وبازی می کند واز کارهایش نباید ترسید .

آنگاه فرعون آرام گرفت

وچنین بود تا موسی بززگ شد وفرعون وزنش در پرورش ونگاهبانی او سعی  می کردند تا مطابق میل خودشان تربیت شود ومطابق  میل خودشان رفتار کند وهر کز اورا تنهانمی گذاشتند از قصر خارج شود وهمیشه بااو نگهبان میفرستادندوآسیه زن فرعون خداپرستی خودرا از موسی نیز پنهان می داشت وموسی نیز  که خدا را میپرستید در خانه فرعون سخن از دین نمی گفت که جای هر چیز ی را میشناخت .اما موسی که بانگهبانان سرکارداشت ازهمه چیز با خبر بود از احوال فرعون و ادعای او وحال و روز بنی اسراییل و از مادر نیز داستان خود را شنیده بود و پیوسته می خواست  با مردو پیوند داشته باشدو تنها به گردش برود و یک روز فرصت یافت تا در شهر بگردد.

موسیاحوال مرد م را در نظر می گرفت و در کوچه ای به دو مرد بر خورد یکی از قبطیان ویکی از بنی اسرائیل که باهم گفتگو داشتند .موسی در کار آنان دخالت کرد و قبطی گفت اورا واگذار . قبطی گفت تو فضوای نکن موسی دستی برسیه مرد قبطی زد واوبه زمین افتدواز هوش رفت چون بنی اسرائیل جرات چنین مجادله رانداشتند از موسی خشنود شدند وگفتند  این جوان از خاندان فرعون عجب حق طلب است واین واقعه در  همه جا گفته شد .

آن روز موسی بخانه برگشت  وروز دیگر بازبمیان شهر آمد وخبر ماجرای دیروز به همه رسیده بود بار دیگر موسی همان مرد بنی اسرائیلی رادید که با یکی از قبطیان گفتگو دارد موسی تعجب کرد و به او گفت پس تو هرروز با مرد م کفتگو می کنی وجنگ را شروع می کنی مرد بنی اسرائلی ترسید وگفت آیا می خواهی مرا هم بکشی همان طور که دیروز آن یکی را کشتی ؟ ومردم جمع شدند  وماموران که موسی را می شناختند سر رسید ند ومعلو م شد که خبر به فرعون خواهد رسید و موسی میدانست که فرعون در صدد پیدا کرد ن بهانه برای آزار او هست پس به احتیاط  رفتار کرد وشب به خانه بر نگشت .

وقتی این خبر به گوش  فرعون  رسید گفت من می فهمید م که این جوان ناراحت است حالا هم اورا بیاورید  تاگناه دیروزش را قصاص کنیم ومردم نگویند که فرزند خوانده ما در کوچه اد م می کشد .دیگر هیچ چاره نیست دیگرحوصله ام ازاین بازی سررفت .

این جوان عاقبت مردم را می شوراندو مارا به درد سر همین امروز باید کار را تمامکرد یکی از دوستان مسی که اورا مومن آل فرعون نامیده اند تصمیم فرعون راشبانه  به موسی خبر داد که فرعونیان هم قول شده اند که تو را  نابود کنند اگر میخواهی در امان باشی ازاین شهر خارج شو که باخشم فرعون تنها روبرونمیتئوان شد . موسی دانست که دیگرپیمانه لبریز شده وجای او نه در خانه فرعون است ونه در شهر او وچون پناه بردن به خانه

پدری نیز باعث ظلم بیشتتر فرعون به آنان می شد خدارا یاد کرد وگفت بروم تا قدررتی بدست آورم آنوقت بیایم به حساب این گمراهان برسم اگر خدا بخواهد دیگر هر لحظه حان موسی از شهر بیرون رغت و پیاده وتنها را بیاباتن را در پیش گرفت وشب وروز رفت تا به نزدیک شهر مدین رسید د م در و ازه مدین چاه آبی که مرد م ازآن  آب بر می داشتند وگوسفندان خود را آب می دادند وآنروز که موسی به نجا رسید ودختران شعیب هم برا ی آب دادن گوسفندان خود آمده بودند وشبانان دیگر سنگرا برسر چاه گذاسته ورفته بودند و دختران نمی توانستند سنگ رابردارند ومدتیانده بودند وحال خود را به موسی گفتند که ای بنده خدا اگر می توانی به ما کمک کن خدا تر اکمک گند موسی سنک را بر داشتودر آب  دادن گوسفندانشان به ایشان کمک کرد  وآنها رفتند وموسی سر وصورت

خود را شست آبی نوشید وخسته وکوفته همان جا نسست ..

دختران شعیب ماجرا را به شعیب گفتند که مرد غریبی سر رسید وبما  کمک کرد و معلوم بود که از اهل مدین نیست شعیب گفت خوب است این مرد غریب رادعوت کنیم واز مهربانی او با پذیرائی  تشکر کنیم  شعیب یکی از دختران خود را به سراغ موسی فرستاد موسی رفین به خانه شعیب را قبول کرد اما چون راه رفتن جوانی را درد نبال د ختری نمی پسندید گفت من از جلو میروم وتومرا راهنمائی کن و همجنین آمد تا به خانه شعیب رسید وسلام کرد ودر چهره شعیب بزرگواری را خولند وسرگذشت خود را شرح داد شعیب گفت دیگر آسوده باش که فرعون را بر اینجا دسترس نیست  وینجا مدین است اگر بخواهی میتوانی پیش مابمانی و در کارهای ما کمک کنی که من هم پیرم وفرزند پسر نداریم واین پیشامد  همه خیر است .موسی پرسید قرار ما چه باشد؟ شعیب گفت چون تراشایسته وبزرگ می  بینم قرا ما این باشد که یکی از دختران مرا بگیر واز خانواده ماباش   ودرعوض هشت  سال برای ما کارکن واگر خواستی دهسال واختیار باتواست موسی قبول کرد وهما نجا ماند ودختر شعیب را به همسری گرفت وهشت سال درآنجاکار کرد وزنکی  ایشان بسیار خوب بود و روز بروز برکت بیششتر در گوسفندان ومزرعه شعیب پیدامی  شد.  بعد از هشت سال موسی گفت هر چند آرزود ودارم به مصر بر گردم  واگر بتوانم خدمتی به بنی اسرائیل بکنم اما چون شما مرد م خوبی هستید دوسال دیگر هم میمانم شعیب گفت من هم در برابر این خوبی تو عهد می کنم کهاز حالا هر چند گوسفندسیاه در  گله پیدا می شود مال تو باشد

دوسال بعد موسی دارای  یک گله گوسفند شده بود ودرپی آرزوئی که داشت از شعیب خدا حافظی کرد وبا گوسفندان وبا همسر خود رو به مصر گذاشت درلحظه جدائی شعیب عصای خود را به موسی بخشید وگفت این عصای از پدران من مانده است وتو به کار می آید موسی در راه بهع آرزوی خود فکر می کرد وبه خدا مناجات می کرد که اورا فیروزی و نصرتدهد تا به خاق خدمت کند ومردم رابه حق آشنا کند وفرعئنیان را از بت پرستی منع  کند وبنی اسرائیل را از ذلت وخواری نجات دهد  وخداپرستی رادر همه جا رواج دهد چندشب وروز در راه بودند روز پنجم وقت نماز شام که از وادی ایمن می  گذ شتند  طوفا نی برخاستوگوسفندان   پرا کنده  شدند وشبی تاریک بود وسرماو ورعد وبر ق موسی در پناه تپه ا ی زنرا که باردار بود منزل داد وخواست  آتشن کند اما هرچه سنگ آتش زنه برهم زد آتش درنگرفت وموسی حیران مندهبود.ناگاهازدورآتشی بنظرش رسید گفت بروم از آنجا آتش  باورم و در پی آن روشنی رفت وروشنائی گویا روان بود .موسی مسافت بسیاری رفت وبه درختی نزریک شد که همه نور بود و درآن علم حیرت ودرماندگی  اوازی شنید ک ای موسی منم پروردگار تو واز موسی پرسید این چیست که در دست داری ؟ موسی گفت عصای من است به آن تکیه می کنم وبا آن گوسفند میرانم  ندارسید  که عصایت رابینداز . وچون موسی عصاراانداخت اژدهائی شد که موسی از آن تر سید  اما کلا م خدا را شنید که ای موسی مترس وآنرابگیر ودست خود را در گریبان  برو بیرون بیاور .چون موسی چنین  کرددستش سفید و نورانی بود .

موسی دانست که به آرزوی خود رسیده واینک  نصرت وفیروزی حق را دریافته وباخدا همسخن شده  پسشرط شکر را بجای آورد وفرمان رسید که بلید به مصر بروی و فرعون رابه حق دعوت کنی چون موسیمقام  پیغمبری یافت دعا کرد که خدا یا سینه ام رافراخ گردان وکار م را آسان کن وزبانم را گویا کن که حرفم رابفهمند واز خویشانم وزیری وهمگامی بریم  مقر ر کن ندا رسید که حاجتت بر آورده است هارون ترا مددکاری می کند .چون موسی با خداوند سخن گفت اورا کلیم الله یعنی همسخن  خدا می نامند .

موسیازآنجا یک  سربمصرآمدوچون بردرخودهارونرابر سر راه دید بشرت داد اینک ما پیغمبر یم وباید فرعون را به حق دعوت کنیم .و   

کار دین ودنیای مردمرا  درست گردانیم هارون گفت چگونه سخن مارا باور کنند .

آیا نشانه ای داری وموسی عصاوید بیضارا معجزه خود شمرد . پس دل هارون  قوی شد وگفت اکنون به خانه رویم وفردا کار خود راشروع کنیم موسی  گفت درا مر حق تاخیر روانیست تو بروبشارت را به دوستان برسان و کار خویشان  روبراه کن من با همین لباس سفر وگردراه پیش  فرعون میروم وسخن حق را می گویم موسی به خانه فرعون آمد  و یک سر به مجلس فرعون آمد ویک سری به مجلس فرعون وارد شد وگفت اینک من موسی هستم پیغمبر خدا وآمده ام  بتو بگویم که باید به خدا ی  یگانه ایمان بیاوری واز دعوی باطل خود داری کنی واز بنی اسرائیل هم دست برداری که ایشان آزادند و برده نیستند ورستگار کسی است که خدابپرسید .

 

     

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 22:38  توسط رسول میلانی   |