X
تبلیغات
داستانهای زندگی - عیسی مسیح

داستانهای زندگی

داستانهای قرآنی و اخلاقی

عیسی مسیح

عیسی مسیح

 

حضرت  عیسی چهارمین پیغمبراز انبیای اولوالعزم است  ولقبش روح الله ومسیح  صاحب دین وکتاب بود وشریعت موسی بادین وی به کما ل خود رسید .

حضرت عیسی یگانه پیغمبری بود که از کودکی در گهواره سخن گفت وبه  پیغمبری خود بشارت داد وبعد از آد م که از خاک آفریده شد واز روح خدائی در او دمیده شد وپدرومادر خاکی نداشت عیسی یگانه پیغمبری بود که پدر جسمانی نداشت واز مادری دوشیزه به وجود آ مد.

مادر عیسی حضرت مریم دختر عمران بود و عمران از نسل داود واز بزرگان وبر گزیدگان بنی اسرائیل بود .

زن عمران  نامش حتا بود وفرزند نداشت ودعا کرد تا خداوند به او فرزندی نیکوکار بدهد وچون باردار شد هنگا م عبادت نذر کرد که این فرزند را  که در شکم دارم به بیت المقدس  بسپارم تابا محرران کتاب خدا خدمت دین کند وجزعبادت وخدمت به او هیچ کاری نفرما یم .

اما چون فرزندمتولد شد دختر بود. نامش رامریم گذاشتند ومادرش با خدا مناجات  کرد که اکنون  پسر نیست  تا به مسجد اقصی بفرستم خدایا این فرزند رابه توسپردم تااورا نگاهداری  از شر شیطان فرمان آمد که  او راپذیرفتیم وبه خدمت دین خدا قبول باشد واز او فرزندی پدید آید که نام خدا را بلند گرداند و دین  وی  مشرق ومغرب را  بگیرد .

چون مریم هفت ساله شد وشایسته خدمت بود حتا اورا به بیت المقدس آورد وزکریا وعلما وپیغمبر زادگان در محراب نشسته بودندو تورات می نوشتند ومی خواندند .

حتا گفت ای پیغمبر من این فرزند رابه خدمت بیت المقدس نذر کرده بودم ونمیدانستم پسر یا دختر است اینک دختر بود وبه نذر خود وفا کردم وآوردم تا خدمت مسجد کند.

زکریا گفت مبارک است پس قوم راگفت هر که خواهد این دختر پاکیزه راخدمت پذیرد وهمه به وی امید بستند ودر میانه  اختلاف ورشک پدید آمد .زکریا گفت بهتر باشد که استخاره کنیم قلم های خود را در آب اندازید و قلم هرکه بر روری آب بایستد  این ثواب او را باشد .قلم ها در آب افکندند وهمه قلم ها زیر آب شد مگر قلم زکریا که بر روی آب ایستاد .

همه قوم گفتند که خدای تعالی تورا این ثواب ارزانی داشت وزکریا پیر و محترم بود واز او گرامی تر در آنجانبود زکریا گفت پاس دختر مقدس را نگاه دارند ووی را در زاویه ای منزل دادند تنها وزکریا گاهگاه از وی حال می پرسید وخدمت می فرمود .

یک بار چنین اتفاق  افتاده  که زکریا سه روز از مریم غافل ماند  وخوراکی در آنجانبود . چون زکریا به پرسیدن حال باز گشت مریم را دید خوشحال که چندی میوه های تازه داشت درغیر فصل میوه چنانکه مانند آن درهمه آن سرزمین پیدا نمی شد تعجب کرد وپرسید این میوه از کجاست   ؟

مریم گفت از بهشت است. پس حرمت مریم زیاده شد و دانستند که وی مورد نظر خداونداست .

همچنان مریم به حرمت وعزت در کار خدمت وعبادت خداوندبود تا چهارده ساله شد چون عادت زنان دروی پدید آمد گفت در مسجد نشایدبود اجازت خواست وازمسجد به خانه زکریا رفت که زن وی  خاله مریم  شمرده می شد .

مریم رو به آب نهاد درزاویه ای  تنها تا غسل کند چون برخاست که جامه بر تن کند پیری نورانی در نظر وی ظاهر شد . مریم نگران شد وگفت به خدا پناه می برم که تو پرهیزکار باشی .پیرگفت من فرشته ام از جانب خدا تا بشارت  دهم که خداوند ترا پسری پاکیزه وراستگو ومبارک بخشید .

مریم گفت چگونه پسر زایم که من دوشیزه ام ودست هیچ مردی به دست من نرسیده .

جبرئیل گفت آری این فرزند آیتی وعلامتی بزرگ از خداست.که خداوندهمه کارها را به اسباب گرداند الامعجزه راکه آیت خدائی اوست .پس جبرئیل آن امانت روحانی را در گریبان مریم دمید ومریم به خانه  آمد وبه عبادت مشغول شد خوشحال وترسان ودراندیشه بود که این چگونه  باشد مبادا که مردم برمن بی گناه تهمت گناه زنند .

ودوره بار داری مریم بسیار کوتاه بود .چون وقت زادن  فرزند شد به ندای جبرئیل پا از خانه بیرون گذاشت وراهی دراز برفت پس در صحرا درزیر درخت خرمائی خشک وضع حمل نزدیک شد.مریم درپای آن درخت فرزند مقدس را بدنیا اورد ودر  آن حال می اندیشید که کاشکی مرده  بودم ودچاره ملامت  نمی شدم اما ناگهان درخت خشک سبز شد واز زیرپای نوزاد چشمه آبی پدید آمد وندا رسید به مریم که ای  دختر پاک محزون مباش از خرمای تازه این درخت دهان شیرین کن وشادباش وبا مردم سخن مگو مگر که عیسی  پاسخ دهد ودرآن زمان روزه سکوت مرسوم بود .

چون خاندان  زکریا به سراغ مریم رسیدند و وی را درآن حال دیدند از راز فرزند پرسیدند وشخصی اورا ملامت کرد که پدر ومادر تومردمی پاک بودند  واین حال چگونه باشد

مریم اشاره کرد که  روزه دارم وسخن ندارم باری ازخود نوزاد بپرسید .

گفتند کودک چگونه راز گوید  که هرگز فرزند نوزادی سخن نگفته است .اماعیسای نوزاد به سخن آمد وگفت بدانید که من بنده خدایم وخدامرا پیغمبر ومبارک گردانیده و به من کتاب وشریعت داده است تا شما را نماز وروزه وامر ونهی معلوم گردانم و نیکوئی کنم با مادر واز بدکاران ودرشت گویان نباشم وسلام ودرود برمن است روزی که زادم وآن روز که بمیرم وآن روز که دوباره زنده گردم.

پس بنی اسرائیل دانستند که بد دلی ایشان ظلم است ومتحیر بماندند  در کارعیسی.وخبر به همه جا رسید وبرخی ایمان آوردند ونخستین کس یحیی بود پسرخاله عیسی وبعضی مخالفت آشکارداشتند  ودر بد دلی بماندند .

چون دشمنان مریم رابه بد زبانی  می رنجانیدند به فرمان خدا از شهر  خود کوچ کرد تنها با فرزند وبه یاری خدا به سرزمین ناصره آمد وخدا شناسان اورا گرامی داشتند وبماندند تا عیسی بزرگ شد وگاه به بیت المقدس می آمد وبا پیغمبر زادگان ونویسندگان تورات بحث می کرد وهیچکس جواب دلایل  اونمی دانست ودرشگفتی می ماندند از حمکت عیسی .

چون عیسی سی ساله شد خداوند انجیل شریف رابر او نازل فرمود ودستور دعوت یافت .پس به بیت المقدس باز گشتند وعیسی بنی اسرائیل را به دین حق دعوت می نمود وسه سال احکام انجیل رابرای ایشان بیان می کرد و به وعظ ونصیحت آنها  مشغول بود .

در این مدت سه سال چون پیغمبر اولوالعزم بود چندین معجزه ظاهرساخت از آن جمله زنده گردانیدن مردگان وچند بیمار صعب العلاج را براثر دعای خود ودم مسیحائی خویش شفا داد  وکورهای مادرزاد بینا کرد.وبرخی از یهودیان  از روی صدق وصفا به او ایمان آوردند اما بیشتر ایشان اورا تکذیب می کردند .

وبه سخن حق گوش نمی  دادند ومی گفتند عیسی جادوگراست

واحکام وی با احکام  موسی تفاوت دارد وتورات مارا بس است .

حضرت عیسی با مهربانی ومحبت به ترویج احکام مشغول بود واز میان مومنان خود دوازده نفر را انتخاب کرد که آنهارا حواریون نامیده اند و ایشان همیشه با حضرت عیسی بودند .وبه امر او در هرجا به راهنمائی مردم کار می کردند.وچون پیروان حضرت  عیسی روزبروز در بیت المقدس ودر شهرهای دیگر بیشتر می شدند یهودیان در بیم افتادند و پادشاه یهود را با سخنان بیم وامید فریفتند و  گفتند این  عیسی نه تنها خود دین موسی را تغییر میدهدبلکه خبر از آمدن پیغمبر دیگر در میان  عرب می دهد و زود باشد که دولت و عزت ما در خلل افتد پادشاه یهودی را برآن داشتند تا در کار عیسی چاره کند واودر صدد قتل عیسی بر آید.

چون دین عیسی ریشه گرفته بود و او احکام الهی شریعت خود را بر دلهای پاکان و راستان  با محبت ودوستی بنیان گذاشت .

وظیفه خود را پایان یافته می دانست وبه خدا نزدیک می بود چه دراین عالم خاکی  تنها بود وهیچکس  نداشت جز  مادر.نه پدر نه برادر نه زن نه  فرزند نه عمو ونه خاله ونه از مال دنیا چیزی می خواست جز صلاح وسعادت مردم ،پس چون بنای کار درست شد یک شب حواریون  را جمع کرد وآخرین وعظ  و نصیحت  را به ایشان گفت وبه ایشان سپرد که بعد از این  بهر طرف دنیا که رفتید احکام انجیل را ترویج کنید .

که تورات وانجیل راستین با هم سرمایه رستگاری تواند بود و در پایان موعظه حضرت عیسی به حواریان زیاد از حد تعظیم وتکریم ومهربانی می نمود وبه نرمی ومحبت  سخن می گفت ،وقتی از وی سبب آنهمه نرم گفتاری ومحبت را  پرسیدند گفت:تعظیم من بشما تعلیم است تا که بعد از من باهمدیگر اینطور رفتار کنید بعد از آن گفت افسوس می خورم که یکی ازشما ها پیش از آنکه بانگ خروس شنیده شود یعنی هنوز صبح نشده مرا انکار خواهد کرد وبه مبلغ ناچیزی خواهد فروخت حواریان از این سخن ملول شدند و گفتند  ممکن نیست مادر حق بزرگواری چون تو خیانت کنیم اماچون گماشتگان سلطان یهودی در طلب عیسی بودند که اورا بر صلیب کنند شبانه چندتن از حواریان را یافتند و ایشان گفتند ما از محل عیسی خبر نداریم و اخریکی از آنها به مال دنیا طمع کار شد وازآنها رشوه گرفت واین شاگرد خیانتکار دشمنان را به  محل عیسی در غار کوه اشاره کرد و عیسی راگرفتند و سر زنش کردندوگفتند اگر معجزه داری اینک خود را از دست ما و از این صلیب خلاص گردان.

عیسی گفت چون خدا بخواهد می کندوچون خبر بمردم دادند وعیسی را نزدیک  دار بردند خداوند عیسی را از نظر ایشان غایب کرد وبه آسمان برد .

امادشمان گفته بودند عیسی رابر صلیب می کنیم وکار تمام است .چون عیسی غایب شد از هر طرف جستجو کردند وشاگردخیانت کاررا یافتند که شبیه عیسی بود اورا بجای عیسی مسیح بر دار کردند وبه یهودیان گفتند دیگر تمام شد.

باری عیسی به مقام قرب حق رفت وحواریان با بسیاری رنج وسختی دین وشریعت عیسی را انتشار میدادند ویهودیان  درهمه جا با ایشان دشمنی می کردند .دراین ایام سختی بود که نوشته انجیل رابه سخن نگاه می داشتند و روایت های گوناگون  بنام انجیل پدید آمد و سالها گذشت تاپادشاه روم به دین عیسی مسیح گروید واز آن پس ترویج دین مسیح دراطراف جهان  بنیان استوار گرفت .

درمیان مسیحیان روز تولد عیسی مبدأ تاریخ تازه دنیامحسوب شد واز زمان حضرت عیسی تا زمان محمد پیغمبر خاتم در حدود ششصد  سال بود .

 

 

 

 

 

 

 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 19:44  توسط رسول میلانی   |