فریاد رسی می آید

باد، قطرات درشت باران را بر در و دیوار می کوبد.رطوبت دیوارها بوی خاک رس و کاه  را در خود دارد،همه جا پیچیده است.و هوا،سرد نیست ؛اما ماندن  در زیر چنین بارانی طاقت میخواهد .

"ابواالحسین بن کاتب " درزیربارش باران، راه را پیموده است تا بتواند خود را به این مکان برساند.

او لحظه ای را در نزدیکی حرم مطهر کاظمین توقف می کند؛ درنگی گنگ  و  سکوتی کوتاه.

بیگمان اگر کلید دار حرم را نمی شناخت وبه او اطمینان نداشت هیچ گاه به سوی این مکان نمی آمد. مخفیانه زندگی کردن ودور از چشم مردم بودن او که چندین ماه ادامه داشته ،اینک  به شکل یک عادت  بر ایش در آمده است.

ماجرا از هنگامی شروع شد که میان او و یکی از وزیران حکومتی اختلاف افتاد وکار به مشاجره کشید . آن وزیر، ابوالحسین را تهدید کرده بود که او را به قتل  خواهد  رسانید .

از آن زمان به بعد  نشان های توطئه و ماجراجویی علیه ابوالحسین، یکی پس از دیگری خود را نمایان ساخته است، حلقه ای از حوادث گزنده وتهدید آمیز که پیاپی روی داده  است .

او  رادر میان گرفته وگردابی سیاه وهولناک را در پیش چشمانش نمودار ساخته است،موی ابو الحسین آن قسمتی که از زیر کلاه بیرون مانده است در نسیم می لرزد؛ همچون دلش که درفشارسینه  بالاوپایین می رود.

ابوالحسین، نگاه بر مقابل خویش می گستراند : دیوارهایی  که سر بر شانه هم نهاده وهمچون آدمها در کنار یکدیگر خوابیده اند.

 آدمها ،آرامش خواب در سکوت وتاریکی شب !

ابوالحسین ،یک لحظه به کسانی می اندیشد که در پناه این دیوارها به آسودگی و فراغ  خاطر، خفته اند  :

 «کاش من هم میتوانستم!»

«امّا چگونه ؟!درزیر کدام سقف ؟!»

از تاریکی صدایی می آید: 

-ابوالحسین!چرا در بیرون مانده ای ؟

او به سوی صاحب صدا بر می گردد . دو مرد در مقابل هم قرار می گیرند .

زحمتی نیست درباز شناسی همدیگر. مردی که پیش روی ابوالحسین ایستاده است «ابو جعفر قیّم»- کلیددار حرم- می باشد .ابوالحسین ،به امید دو بزرگواری که در این حرم مدفون هستند، به این سوی آمده است.

آخرین منز ل امید،همین خانه است.

برکلیددار حرم میتوان اطمینان داشت .سابقه دوستی ونیکهایی که این دو مرد درحـق یکدیگر داشته اند، هر دو را نسبت به هم  ،ایمن می سازد.

ابوالحسین به دوست خویش می گوید :

- خسته هستم برادر!خسته وترسان .اگر امشب درهای حرم را قفل نمایی تا بتوانم با آسودگی وفراغ خاطر به دعا ونماز پردازم ،شاید  که این بزرگوران  به کمکم بیایند .

کیلد دار تابتواند چهره ملتهب ونگران دوست خود رابهتر ببیند ،جلوتر آمده وبه تردید می گوید:

امّااگر کسی به قصد  زیارت بیایدودرها ی بسته را ببیند آن وقت...

ابوالحسین سخن دوست خود را نیمه می کند:

- آه !دراین باران وباد وتوفان! یقین داشته باش که تا سحرگاه هیچ آدمی از خانه اش بیرون نخواهدآمد .

کلیددار ،سرانجام تسلیم می شود. شاید این کمک بتواند آرامشی برای نگرانیهای دوستش باشد.

ابوالحسین داخل حرم شده وکلیددار درها را قفل می نهد .

نماز !

زیارت !

ودعا !

 سکوت شب باهای های گریه مرد در هم می شکند ؛

خدا یا ! به فریادم   برس که از همه کس دل بر یده ام !

آوای حزن آلود و صدای خوشانید دعای او پنداری که پایانی ندارد. خودش چنین می خواهد که  ساعتها درهمین  حال  باقی بماند ،دست کم تا سحر !

راست است که یاد خدا وسخن گفتن با او دل را آرامش می بخشد،پس چنین دلخوشی ودلپذ یری لحظات را هیچ  گاه پایان نباد !...

نا گهان صدایی او را متوجّه خود می سازد . صدای پایی که شنیده شده یا ناشنیده می نموده است ،اکنون به حضور انسان  دیگری یقین می دهد.

شنیدن صدای پای یک نفر دیگر ، برابوالحسین قطعی  ومسلم می باشد .

امّا با درهای قفل شده و ورزنه های فرو بسته؟!

آه کیست؟!

نا خودآگاه بر زبان می آورد :

- کی هستی تو؟!

 ابوالحسین ترسان نیست . بدون آنکه خودش خواسته باشد ، این بار از چنین اتفاقی ، هراس نمی گیرد.

سربرمیگرداند به سوی قبر مطهر امام موسی  کاظم (ع)؛ همانجا که صدا را شنیده است.

مردی مشغول زیات است ؛کسی که بر پیامبران الهی درود می فرستد .

ابوالحسین، زبان خودش را از وا گویه دعاهایی  که می خوانده است، فرومی بندد وتمام وجودش را گوش می کند تا بهتر بشنود .آن مرد ناشاس، بر یک یک امامان درود میفرستند تا اینکه به امام دوازدهم می رسد؛اما نام او را  برزبان نمی آورد .

ابوالحسین شگفت زده می شود وباخود می اندیشد:«شاید ،فراموش باشد ؟!ممکن است که او، امام زمان را نمی شناسد یا اینکه امام دوازدهم را قبول ندارد ...»

مرد ناشناس حرکت کرده ودر گوشه ای از حرم دورکعت  نمازمی گزارد .

ابوالحسین که نگاه دوخته به چهره وحرکات آن مرد ، درجای خشکیده است وچیزغریبی را در وجود خویش احساس می کند. مردی که در تاریکی آن مکان چهره اش آشکار نیست، اورا  آنچنان  به خود مبهوت ساخته است  که نمی تواند برای یک لحظه هم از نگاه دورش بدارد .

آن مرد سپس به جانب قبرامام جواد (ع) رفته وبه همان گونه که قبل ازاین زیارت کرده است،مشغول می شود .

دو رکعت نماز او این بار در نزدیکی ابوالحسین اقامه می شود ، فرصتی پدیدار می سازد تابهتر بتوان بر او نگر یست ؛ مردی که خطوط چهره اش همچنان نا پیدا مانده است لباسی سفید برتن  دارد عمامه ای سر او را پوشانیده  وردایی نیز بر ساقهای شانه اش افکنده است ...

ابوالحسین ناگهان احساس می کند که آن مرد نماز را به پایان  رسانیده وبه او نگاه  می کند .

دردل ابولحسین مایه ای از گمان وخیالات گوناگون می رود که ریشه دواند؛ امّا ناگهان صدای آن ناشناس اورابه خود می آورد:

-ای ابو الحسین ! چرادعای فرج نمی خوانی ؟

ابوالحسین نا خود آگاه لب می جنباند:                                                                                              

 - آقا !دعای فرج کدام است ؟!

مرد نا شنا س به پاسخ ابوالحسین دعای فرج را به او تعلیم می دهد. سپس می گوید :

 بعد از اینکه دورکت نماز گزاردی، این دعا را بخوان آنگاه ازخداوند چیزی را که می طلبیدی بار دیگر تقاضا کن وامید داشته باش که او با لطف وبخشایش خودش ،تو را کمک خواهد کرد...

هنگامی که ابوالحسین مشغول نمازو دعا می شود آن مرد از حرم بیرون می رود.

ابوالحسین به دنبال فارغ شدن خویش ازنمازودعا مثل کسی که ناگهان از خواب بیدار شده باشد به خود می آید.

درهای بسته!

حضوروغیبت شگفت انگیز آنمرد !

خدایا...! او ... اوکه بود؟!

به شتاب سوی درها می دود چنگ برحلقه  درها انداخته و آنهارابه سوی خود می کشد.

امّا درها بسته هستند  !

«شاید حرم جای دیگر داشته باشد که من نمیدانسته ام! »

ابوالحسین با چنین اندیشه ای و به امید یافتن آن مرد  نا شناس به هر سوی  سر می کشد ؛ امّا هیچ نشانی از کس دیگری نمی یا بد .

 وقت می گذرد . زمان، در سردرگمی واندیشه هایی که ابوالحسین با خودش دارد ،  بسرعت سپری می شود ...

کلیددار حرم از اتاقی که روغن چراغ را در آن ذخیره کرده است، بیرون می آید. با ظرفی از روغن که باید آن را درپایه دان چراغها بریزد .

ابو الحسین با دیدن کلیددار به سوی او می رود و در حالیکه آشکار است چیزی راهنوز هم می جوید، می پرسد :

- مردی را ندیدی ؟!ندیدی که او از حرم خارج  شود؟

کلیددار  با مایه ای از خوش طبعی در کلا م می گوید :

چه می گو یی  ؟! می بینی  که من هنوز درها را باز نکرده ام .

ابو الحسین نمی تواند درنگ کند. هرچه را که  بر او گذشته است برای کلیددار باز می گوید .

کلیددار، گداخته از آنچه شنیده است وبالحنی که سرزنش درخود دارد، می گو ید :

- چطوراورانشناختی ؟!او مولایما ن امام زمان بود. من ،مکرّر درچنین شبهایی که حرم خلوت بوده است ،حضرتش را دیده ام.

ابوالحسین که ازغفلت بزرگ خودش سر در گریبان مانده است دلسوخته ودرمانده، دوستش را وداع می گوید تااز حرم خارج شده وبه مخفیگاه خو یش  برود .

درمیان راه ، آشکارا گام برمی دارد بر خلاف قبل که روی پنهان می داشت .واز پناه دیوارها وسایه ها، خود را به هر سو می کشانید،اینک میل  ندارد تا به ترس خودش تمکین کند.چیزی درو نش را بر آشوبیده است .اینکه اما م زمان را دیده است آنچنان در بند افکار ومشغولی دل خودش بوده که نتوانسته از چنین  موهبتی  بهره گیری  نماید، کلافه اش  ساخته است .

افسرده است؛ به اندازه ای که حفظ  جان هم برای او معنایی ندارد.

در نزدیکی مخفیگاه خویش است که متوّجه می شود تعدادی از مردان وزیر حکومتی در جستجوی او هستند .آنها «امان نامه » وزیر را با خود همراه داشته وبا نشان دادن آن نامه به دوستان ابوالحسین سعی  می کنند از مخفیگاه او آگاه شوند .

ابوالحسین خود را راحت  می سازد پیش می رود ونامش را بر زبا ن می آورد :

- من  ابوالحسین کا تبم ؛ همان که در جستجویش می باشید .

آن مردان ، نامه ای را که به خط وامضای وزیر است ،به او نشان می دهند. در نامه ، این جمله به چشم می خورد :«همه چیز خوب استت!»

ابوالحسین همراه آنهامی شود و به راه می افتد .

وزیر حکومتی وقتی از خبرپیدا شدن ابوالحسین آگاه می گردد، از جای برخاسته  وبه اسقبال او می رود .سپس با ملاطفت  ومهربانی  او را مخاطب ساخته و می گوید :

- کار را به جا یی  رساندی که شکایت مرا به «صاحب الزمان » بردی ؟

ابو الحسین آب دهان قورت می  دهد ومی گوید :

- چه کاره هستم من که از شما شکایت برم ؟چه کاره هستم !

دیشب را در حرم کاظمین بیدار مانده بودم ودعا می کردم که آقا یم به سراغم آمد ؛ امّا خاک بر سر شدم که نتوانستم در آن  موقع او را بشناسم !

وزیر می گوید :

- خوش به حال تو !بگذار من نیز ما جرای خودم را تعریف کنم .

سپس در چشم ابوالحسین می نگرد وادامه می دهد :

دیشب درخواب دیدم که آن بزرگوار برمن وارد شد و فرمان داد تا بر تو نیکی کنم .درابتدا، من از او روی گردانیدم وچهره درهم کردم ؛ امّا آنچنان بر من سخت گرفت که هراسناک گشتم .او، راه سعادت وخیر را نشانم داد...

ابوالحسین شادمان از احسان امام مهدی (عج) آنچنان در خویش مشغول می شود که  باقی سخنان وزیر را نمی شنود  روز گار سر فرازی ونیکبختی «ابوالحسین بن کاتب  »اینک آغاز شده است.(اللهم عجل لولیک الفرج)