حُقه ودجله

حُقه ودجله

 

«جعفربن محمد مدائنی»از شیعیانی است که مورد اعتماد مردم می باشد.عده ای از شیعیان،اموالی را که باید در اختیار امام زمان(عج)قرار دهند نزد او می برند.

جعفر نیز آن اموال را برای محمّد بن عثمان می برده است تااز این طریق آنهابه امام زمان (عج)برسد.

آخرین باری که جعفر به حضور محمّدبن عثمان می رسد،چهارصد دنیار همراه دارد و طبق معمول خودش،آن را در اختیار این نایب امام زمان (عج)، قرار میدهد.

محمّدعثمان به  او می گوید:

- آنرابرای «حسین بن روح»ببر.

جعفر،اندکی تامل کرده وسپس می پرسد:

- چرا خودتان مانند همیشه آنرا تحویل نمی گیرید؟!

محمّد بن عثمان تبسم کرده و می گوید:

- برخیز!خدا به تو سلامتی دهد! این دینارها را به حسین بن روح تسلیم نما.

در چهره محمّدبن عثمان نقشی نمودارشده است که جعفر رابه اطاعت وفرمانبرداری می خواند .

جعفراز نزد او خارج شده و سوار مرکب خویش میشود

تردید!شکودودلی!

آیا در این دینارها که با خود دارم شبهه ای پدیدار گشته است که نایب امام،آنها را نمی پذیرد !

شایدخودم تقصیر داشته ام که مورد بی مهری قرار گرفته ام !

چه شده است!

چرا محمّد بن عثمان با من چنین کرد؟!

شاید بهتر بود که از او می پرسیدم.بله بهتر بود که چنین می کردم...

جعفر تصمیم می گیرد تا اندک راه پیموده شده راباز گردد وبا محمّد بن عثمان یکبار دیگر روبرو شود .

وقتی در خانه محمّد بن عثمان رابه صدا درمی آورد ، کسی از پشت در می پرسد:

کیستی ؟

جعفر صاحب صدا را می شناسد ومیداند که او خدمتگزار این خانه است؛ بنابراین میگوید:

- به آقایت بگو که جعفر هستم جعفر بن محّمد مدائنی . 

خدمتگزار به اجازه گرفتن از صاحب خانه می رود ولحظه ای بعد باز می گردد ودر را می گشاید

جعفر وارد اتاقی که مخصوص ملاقات با محّمد بن عثمان است می شود وبدون آنکه سخنی برزبان آورد، برصاحب خانه چشم می دوزد؛

محّمد بن عثمان برهمان تختی که رنگ و رو رفته است نشسته وپاهایش بر خلاف دفعه قبل، از تخت آویزان وروی زمین قرار دارد.نعلینی که او به پا دارد، کهنه وبسیار مندرس می باشد .

جعفر همچنان ساکت وخاموش مانده است، که صدای محّمد بن عثمان را می شنود

- چرا برگشتی وآنچه را به تو گفتم، انجام ندادی؟

جعفر سر بر می دارد وبه چهره مخالطب خویش نگاه می کند. سپس می گوید :

درآنچه فرمودید، جسارت نورزیده ام ؛اما...

محّمد بن عثمان که به نظر خشمگین می آید، کلام او را قطع می کند :

- برخیز. خداوند تو را هدایت کند. من حسین بن روح را به جای خود منصوب داشته ام.

جعفر بی اختیار می پرسد :

- آیا به امر امام او را جانشین خود ساخته اید ؟!

کلام محمّد بن عثمان قاطع وقوی می نمایاند :

- آنچنان است که می گویی .

جعفر که چاره ای جز اجرای فرمان او نمی بیند خداحافظی کرده و به قصد خانه حسین بن روح به راه می افتد. 

ابوالقاسم حسین روح ، سومین نایب امام زمان می باشد که در خانه ای کوچک ومحقر زندگی می کند. وقتی او جریان آن ملاقات را از زبان جعفر می شنود، بسیار مسرور شده وشکر پروردگار را به جای می آورد

.حسین بن روح یکی از ده نماینده ای است که از طرف محّمد بن عثمان، مامور ارتباط با مردم بغداد بوده است واینک به فرمان امام زمان(عج) برگزیده می شود، تا پس از محّمد بن عثمان مقام  نیابت امام را بر عهده گیرد.

این نایب امام زمان همچون آن دو نفر قبل از خودش، گهگاه معجزات وشگفتیهایی از خویشتن ظاهر می سازد :

زنی به نزد او آمده وحُقه ای(جعبه اشیا قیمتی) همراه خویش دارد. برای آزمایش حسین بن روح واینکه آیا او واقعا از جانب امام زمان نیابت دارد یانه، می پرسد :

- ای شیخ !در نزد من چیست؟

حسین بن روح به او می گوید:

- آنچه را نزد خویش داری به رودخانه دجله بیفکن. سپس به نزد ما باز آی، تا خبر آنرا به تو بدهم !

زن، لختی درنگ میکند و در اندیشه میشود؛ اما وقتی می بیند برای رسیدن به مقصود خویش چاره ای جز انجام آن فرمان ندارد، از نزد حسین بن روح مرخص شده ودرپی اجرای فرمان او می رود.

وقتی بار دیگر به نزد حسین بن روح باز می گردد حسین به خدمتگزار خویش می گوید:

- برو و آن حُقه را بیرون بیاور.

خدمتگزار به دنبال آن کار روانه می شود.

دقایقی می گذرد و او باز می گردد، درحالیکه حقّه آن زن را با خود همراه دارد .

حسین بن روح به آن زن می گوید :

- این همان حقّه است که نزد تو بود وآن را در دجله انداختی

زن به تصدیق این سخن، سر تکان می دهد.

حسین بن روح می پرسد:

- اکنون بگویم که درون حُقه چیست، یا خودت  می گویی؟

زن پاسخ می دهد :

- ای آقا یم ! ترجیح می دهم که شما چنین کنید .

حسین بن روح خبر می دهد:

- درون حُقه، است یک جفت خلخال طلا وحلقه بزرگی است که گوهری در آن است. علاوه بر اینها، دو حلقه کوچک هم درون حُقه است که در هر کدام یک جواهر قرار دارد.

حسین بن روح ،سپس به افرادی که در آن مجلس حضور دارند، نگاه می کند ودنباله کلام خویش را که بی تردید ویکرویه می نمایاند، بر زبان می آورد:

- دو انگشتر فیروزه ویک انگشتر عقیق نیز، از چیزهای دیگر درون حُقه می باشد.

وقتی درحّقه رامی گشایند، تمام چیزهایی که حسین بن روح بر شمرده است درون حُقه قرار دارد.

آن پدر و پسر

 

آن پدر و پسر

 

 

این روزگار، دوران  «غیبت صغری »می باشد؛ غیبت کوتاه زمان «غیبت صغری »،زمینه سازغیبتی طولا نی و دراز مدت خواهدبود که به نام «غیبت کبری» مشهور خواهد شد .

هر چند که تمام ادیان به غیبت اعتقاددارند وپیروان خود را به ظهور یک  نجات دهنده  بشارت داده اند؛امّا در اسلام غیبت یک پیشوا و امام راستین برای نخستین  بار  است که روی می دهد .

غایب شدن امام چگونه است ؟

آیا او از میان مردم غایب می شود  تاکسی اورا نبیند واو هم مردم را نبیند ؟

غیبت امام زمان از میان مردم ،اینگونه نیست ؛ بلکه او  امامی است که درمیان مردم حضور دارد،با آنها زندگی می کند، اعمالشان را نظاره دارد، سخنشان را می شنود، از رازهایی که در عمق دلشان نهفته است ،آگاه می باشد و...

مردم نیزچه بسا که امام زمان خویش رابارها دیده و دید  خواهند؛امّا توفیق شناسایی او راهرکسی نخواهد داشت.                        

 داستان شگفت انگیزابوالحسین وآنچه براو درحرم مطهّرکاظمین گذاشته است،نشانه ای ازحضور امام زمان درمیان مردم و ناظروحاضر بودن او برآنان است .

دردوران «غیبت صغری »  بسیاری از مردم هستند که لیاقت دارند تا مهدی(عج)رامشاهده کرده وگره ناگشودنی مشکلا ت خویش را با تدبیر اعجاز گونه او بگشایند.

امّاکسانی که سعادت دیدار امام زمان  رانیافته اند می توانندبه نایب امام مراجعه کرده و ازاو استمداد ویاری  طلب نمایند .

نایب امام زمان چه کسی  میباشد ؟

دوران «غیبت صغری »به اندازه عمریک نسل طول خواهدکشید:هفتادسال!

در این هفتاد سال که جامعه اسلامی آماده پذیرش غیبت طولانی  خواهد شد پرهیزکارترین انسانها از سوی امام زمان برگزیده می شوند تاهرگاه که لازم باشد، بتوانند با امام زمان (عج)ملاقات کنند .

دستگاه حکومتی که از تولد وزنده بودن امام زمان (عج)آگاهی یافته است،با شدیدترین وپیچیده ترین روشهای جاسوسی، درصدد کسب آگاهی از امام زمان وجایگاه او می باشد.

 خداوند، می تواند حجّت وآیت خویش رااز گزند دشمنان  حفظ کند وهر گاه کسی  به او دست یابد وقصد جانش را داشته باشد،به اعجاز خویش ،دشمن را ناکام گذارد؛ امّاپروردگار یکتا،چنین اراده نکرده است.خواست پروردگار،اینگونه است که امام زمان(عج)را دوراز چشم مردم نگه دارد،تا برای حفظ جان او درغیبت طولانی اش سیر طبیعی زندگی وامور جامعه برهم نخورد .

بنابراین،کسانی که نایب امام زمان(عج)هستند ومی توانند به حضور او برسند،بیگمان ازمردم عادی  نخواهند بود .

نایب امام  زمان (عج)کسی است که ازهرنظرمورد اطمینان و وثوق امام بوده وبرای عموم مردم نیز،چهره ای قابل قبول وشناخته شده باشد.                                                              

 دردوران هفتادساله«غیبت صغری»چهارنفرمی باشندکه افتخارنایب امام زمان بودن را از آن خود می سازند .

«عثمان بن سعید عمری »،اولین  نایب امام مهدی (عج) میباشد. او همان  کسی است که در زمان امام حسن عسکری(ع)،اموالی را که مردم برای امام می آوردند، به او می دادند تا آنها رابه خانه امام یازدهم برساند .

عثمان بن سعید که در سامراءروغن فروشی  می کند ، درآن روزگار،امانتهای مردم را در خیکهای روغن جاسازی می کرد و به خانه پیشوای شیعیان می فرستاد. 

خدمت صادقانه عثمان بن سعید به خاندان امامت همراه با ایمان وپرهیزکاری فراوانش،او را به چنین افتخار بزرگی نایل ساخته است .

«محمّدبن عثمان»فرزند عثمان بن سعد می با شد وبعداز مرگ پدر  نایب امام زمان میشود او دومین نایب امام  زمان در دوران غیبت صغری میباشد. 

دستخط امام زمان (عج) به محمّّّدبن عثمان درباره مرگ  پدرش ،چنین است :

«انالله واناالیه راجعون! تسلیم فرمان  وراضی به قضای پروردگار هستیم.پدرت،با سعادت زیست وبا افتخار مرد.خدااورا  رحمت کند وبه اولیای خودمحلق سازد!او پیوسته درآنچه او را به خدا و  برگزیدگان الهی نزدیک می ساخت تلاش وکوشش می کرد خدایش اورابیامرزد!

ای محمّد! خداوند پاداش تو را افزون نماید ودراین مصیبت صبر نیکو مرحمت فرماید!تو مصیبت دیده ای وما هم اندوهناک هستیم فراق پدرت برای تو وما دردناک می باشد خداوند او را درجایگاهی که یافته است شادگرداند!

امّا از سعادت پدرت این بود که فرزند ی همانند تو دارد. فرزندی که جانشین اومی باشد وبرایش  طلب رحمت ومغفرت می نماید .

من نیزسپاسگزاری خدا را می نمایم،زیرا شیعیان به وجود تو وآنچه خداوند در تو قرار داده است،شادمان خواهند شد .

پروردگارعالم،تورایاری کند ونیرو بخشد ...»   

فرمانها ودستورات امام زما ن(عج) در امور مهم دینی و اجتماعی ،درزمان زندگی محمّد بن عثمان با همان خطی که در زمان پدرش نوشته می شد،به دست او می رسد . شیعیان نیز، کسی غیر  از او را به عنوان نایب امام نمی شناسند؛بنابراین جهت ارتباط باامام خودشان، فقط به او مراجعه می نمایند .

«علی بن احمد قمی »که از شیعیان ویاران نزدیک محّمدبن عثمان است، روزی به دیار دوست خویش میرود.

کسی نزد محمّدبن عثمان است؛مردی که مشغول نقّاّشی بر یک  لوح می باشد.

علی بن احمد می پرسد :

- آقایم!این لوح برای چیست ؟

محمّدبن عثمان همانطورکه چشم برلوح و نقّاش دارد،می گوید :

- برای قبرم می باشد. قبر،مرا روی آن خواهند گذاشت!

علی بن احمد به لوح نگاه می کند :آیاتی ازقرآن درلوح نقش شده است  نّقاش، مشغول نوشتن نام امامان شیعه در حاشیه لوح میباشد.

محمّدبن عثمان به دوست خود از محل  قبر  و روز مرگ خویش خبر داده وادامه می دهد :

- مامور شده ام که خود را آماده سفر مرگ سازم.

  مردی که حدود پنجاه سال نیابت امام زمان  را بر عهده داشته است ودر ملاقات دایمی با آن رهبر بزرگ الهی،عمرخویش را سپری  ساخته است ،اینک درتدارک سفر آخرت است .

اودرقبری که برای خویش مهیّاکرده است،هرروز  وارد شده ویک  جزءاز قرآن را می خواند وسپس بیرون می آید.

وقتی علت این کار را می پرسند،می گوید :  

- برای مردن، اسبابی باید آماده ساخت که من  نیز چنین می کنم.  

 

 

فریاد رسی می آید

 

فریاد رسی می آید

باد، قطرات درشت باران را بر در و دیوار می کوبد.رطوبت دیوارها بوی خاک رس و کاه  را در خود دارد،همه جا پیچیده است.و هوا،سرد نیست ؛اما ماندن  در زیر چنین بارانی طاقت میخواهد .

"ابواالحسین بن کاتب " درزیربارش باران، راه را پیموده است تا بتواند خود را به این مکان برساند.

او لحظه ای را در نزدیکی حرم مطهر کاظمین توقف می کند؛ درنگی گنگ  و  سکوتی کوتاه.

بیگمان اگر کلید دار حرم را نمی شناخت وبه او اطمینان نداشت هیچ گاه به سوی این مکان نمی آمد. مخفیانه زندگی کردن ودور از چشم مردم بودن او که چندین ماه ادامه داشته ،اینک  به شکل یک عادت  بر ایش در آمده است.

ماجرا از هنگامی شروع شد که میان او و یکی از وزیران حکومتی اختلاف افتاد وکار به مشاجره کشید . آن وزیر، ابوالحسین را تهدید کرده بود که او را به قتل  خواهد  رسانید .

از آن زمان به بعد  نشان های توطئه و ماجراجویی علیه ابوالحسین، یکی پس از دیگری خود را نمایان ساخته است، حلقه ای از حوادث گزنده وتهدید آمیز که پیاپی روی داده  است .

او  رادر میان گرفته وگردابی سیاه وهولناک را در پیش چشمانش نمودار ساخته است،موی ابو الحسین آن قسمتی که از زیر کلاه بیرون مانده است در نسیم می لرزد؛ همچون دلش که درفشارسینه  بالاوپایین می رود.

ابوالحسین، نگاه بر مقابل خویش می گستراند : دیوارهایی  که سر بر شانه هم نهاده وهمچون آدمها در کنار یکدیگر خوابیده اند.

 آدمها ،آرامش خواب در سکوت وتاریکی شب !

ابوالحسین ،یک لحظه به کسانی می اندیشد که در پناه این دیوارها به آسودگی و فراغ  خاطر، خفته اند  :

 «کاش من هم میتوانستم!»

«امّا چگونه ؟!درزیر کدام سقف ؟!»

از تاریکی صدایی می آید: 

-ابوالحسین!چرا در بیرون مانده ای ؟

او به سوی صاحب صدا بر می گردد . دو مرد در مقابل هم قرار می گیرند .

زحمتی نیست درباز شناسی همدیگر. مردی که پیش روی ابوالحسین ایستاده است «ابو جعفر قیّم»- کلیددار حرم- می باشد .ابوالحسین ،به امید دو بزرگواری که در این حرم مدفون هستند، به این سوی آمده است.

آخرین منز ل امید،همین خانه است.

برکلیددار حرم میتوان اطمینان داشت .سابقه دوستی ونیکهایی که این دو مرد درحـق یکدیگر داشته اند، هر دو را نسبت به هم  ،ایمن می سازد.

ابوالحسین به دوست خویش می گوید :

- خسته هستم برادر!خسته وترسان .اگر امشب درهای حرم را قفل نمایی تا بتوانم با آسودگی وفراغ خاطر به دعا ونماز پردازم ،شاید  که این بزرگوران  به کمکم بیایند .

کیلد دار تابتواند چهره ملتهب ونگران دوست خود رابهتر ببیند ،جلوتر آمده وبه تردید می گوید:

امّااگر کسی به قصد  زیارت بیایدودرها ی بسته را ببیند آن وقت...

ابوالحسین سخن دوست خود را نیمه می کند:

- آه !دراین باران وباد وتوفان! یقین داشته باش که تا سحرگاه هیچ آدمی از خانه اش بیرون نخواهدآمد .

کلیددار ،سرانجام تسلیم می شود. شاید این کمک بتواند آرامشی برای نگرانیهای دوستش باشد.

ابوالحسین داخل حرم شده وکلیددار درها را قفل می نهد .

نماز !

زیارت !

ودعا !

 سکوت شب باهای های گریه مرد در هم می شکند ؛

خدا یا ! به فریادم   برس که از همه کس دل بر یده ام !

آوای حزن آلود و صدای خوشانید دعای او پنداری که پایانی ندارد. خودش چنین می خواهد که  ساعتها درهمین  حال  باقی بماند ،دست کم تا سحر !

راست است که یاد خدا وسخن گفتن با او دل را آرامش می بخشد،پس چنین دلخوشی ودلپذ یری لحظات را هیچ  گاه پایان نباد !...

نا گهان صدایی او را متوجّه خود می سازد . صدای پایی که شنیده شده یا ناشنیده می نموده است ،اکنون به حضور انسان  دیگری یقین می دهد.

شنیدن صدای پای یک نفر دیگر ، برابوالحسین قطعی  ومسلم می باشد .

امّا با درهای قفل شده و ورزنه های فرو بسته؟!

آه کیست؟!

نا خودآگاه بر زبان می آورد :

- کی هستی تو؟!

 ابوالحسین ترسان نیست . بدون آنکه خودش خواسته باشد ، این بار از چنین اتفاقی ، هراس نمی گیرد.

سربرمیگرداند به سوی قبر مطهر امام موسی  کاظم (ع)؛ همانجا که صدا را شنیده است.

مردی مشغول زیات است ؛کسی که بر پیامبران الهی درود می فرستد .

ابوالحسین، زبان خودش را از وا گویه دعاهایی  که می خوانده است، فرومی بندد وتمام وجودش را گوش می کند تا بهتر بشنود .آن مرد ناشاس، بر یک یک امامان درود میفرستند تا اینکه به امام دوازدهم می رسد؛اما نام او را  برزبان نمی آورد .

ابوالحسین شگفت زده می شود وباخود می اندیشد:«شاید ،فراموش باشد ؟!ممکن است که او، امام زمان را نمی شناسد یا اینکه امام دوازدهم را قبول ندارد ...»

مرد ناشناس حرکت کرده ودر گوشه ای از حرم دورکعت  نمازمی گزارد .

ابوالحسین که نگاه دوخته به چهره وحرکات آن مرد ، درجای خشکیده است وچیزغریبی را در وجود خویش احساس می کند. مردی که در تاریکی آن مکان چهره اش آشکار نیست، اورا  آنچنان  به خود مبهوت ساخته است  که نمی تواند برای یک لحظه هم از نگاه دورش بدارد .

آن مرد سپس به جانب قبرامام جواد (ع) رفته وبه همان گونه که قبل ازاین زیارت کرده است،مشغول می شود .

دو رکعت نماز او این بار در نزدیکی ابوالحسین اقامه می شود ، فرصتی پدیدار می سازد تابهتر بتوان بر او نگر یست ؛ مردی که خطوط چهره اش همچنان نا پیدا مانده است لباسی سفید برتن  دارد عمامه ای سر او را پوشانیده  وردایی نیز بر ساقهای شانه اش افکنده است ...

ابوالحسین ناگهان احساس می کند که آن مرد نماز را به پایان  رسانیده وبه او نگاه  می کند .

دردل ابولحسین مایه ای از گمان وخیالات گوناگون می رود که ریشه دواند؛ امّا ناگهان صدای آن ناشناس اورابه خود می آورد:

-ای ابو الحسین ! چرادعای فرج نمی خوانی ؟

ابوالحسین نا خود آگاه لب می جنباند:                                                                                              

 - آقا !دعای فرج کدام است ؟!

مرد نا شنا س به پاسخ ابوالحسین دعای فرج را به او تعلیم می دهد. سپس می گوید :

 بعد از اینکه دورکت نماز گزاردی، این دعا را بخوان آنگاه ازخداوند چیزی را که می طلبیدی بار دیگر تقاضا کن وامید داشته باش که او با لطف وبخشایش خودش ،تو را کمک خواهد کرد...

هنگامی که ابوالحسین مشغول نمازو دعا می شود آن مرد از حرم بیرون می رود.

ابوالحسین به دنبال فارغ شدن خویش ازنمازودعا مثل کسی که ناگهان از خواب بیدار شده باشد به خود می آید.

درهای بسته!

حضوروغیبت شگفت انگیز آنمرد !

خدایا...! او ... اوکه بود؟!

به شتاب سوی درها می دود چنگ برحلقه  درها انداخته و آنهارابه سوی خود می کشد.

امّا درها بسته هستند  !

«شاید حرم جای دیگر داشته باشد که من نمیدانسته ام! »

ابوالحسین با چنین اندیشه ای و به امید یافتن آن مرد  نا شناس به هر سوی  سر می کشد ؛ امّا هیچ نشانی از کس دیگری نمی یا بد .

 وقت می گذرد . زمان، در سردرگمی واندیشه هایی که ابوالحسین با خودش دارد ،  بسرعت سپری می شود ...

کلیددار حرم از اتاقی که روغن چراغ را در آن ذخیره کرده است، بیرون می آید. با ظرفی از روغن که باید آن را درپایه دان چراغها بریزد .

ابو الحسین با دیدن کلیددار به سوی او می رود و در حالیکه آشکار است چیزی راهنوز هم می جوید، می پرسد :

- مردی را ندیدی ؟!ندیدی که او از حرم خارج  شود؟

کلیددار  با مایه ای از خوش طبعی در کلا م می گوید :

چه می گو یی  ؟! می بینی  که من هنوز درها را باز نکرده ام .

ابو الحسین نمی تواند درنگ کند. هرچه را که  بر او گذشته است برای کلیددار باز می گوید .

کلیددار، گداخته از آنچه شنیده است وبالحنی که سرزنش درخود دارد، می گو ید :

- چطوراورانشناختی ؟!او مولایما ن امام زمان بود. من ،مکرّر درچنین شبهایی که حرم خلوت بوده است ،حضرتش را دیده ام.

ابوالحسین که ازغفلت بزرگ خودش سر در گریبان مانده است دلسوخته ودرمانده، دوستش را وداع می گوید تااز حرم خارج شده وبه مخفیگاه خو یش  برود .

درمیان راه ، آشکارا گام برمی دارد بر خلاف قبل که روی پنهان می داشت .واز پناه دیوارها وسایه ها، خود را به هر سو می کشانید،اینک میل  ندارد تا به ترس خودش تمکین کند.چیزی درو نش را بر آشوبیده است .اینکه اما م زمان را دیده است آنچنان در بند افکار ومشغولی دل خودش بوده که نتوانسته از چنین  موهبتی  بهره گیری  نماید، کلافه اش  ساخته است .

افسرده است؛ به اندازه ای که حفظ  جان هم برای او معنایی ندارد.

در نزدیکی مخفیگاه خویش است که متوّجه می شود تعدادی از مردان وزیر حکومتی در جستجوی او هستند .آنها «امان نامه » وزیر را با خود همراه داشته وبا نشان دادن آن نامه به دوستان ابوالحسین سعی  می کنند از مخفیگاه او آگاه شوند .

ابوالحسین خود را راحت  می سازد پیش می رود ونامش را بر زبا ن می آورد :

- من  ابوالحسین کا تبم ؛ همان که در جستجویش می باشید .

آن مردان ، نامه ای را که به خط وامضای وزیر است ،به او نشان می دهند. در نامه ، این جمله به چشم می خورد :«همه چیز خوب استت!»

ابوالحسین همراه آنهامی شود و به راه می افتد .

وزیر حکومتی وقتی از خبرپیدا شدن ابوالحسین آگاه می گردد، از جای برخاسته  وبه اسقبال او می رود .سپس با ملاطفت  ومهربانی  او را مخاطب ساخته و می گوید :

- کار را به جا یی  رساندی که شکایت مرا به «صاحب الزمان » بردی ؟

ابو الحسین آب دهان قورت می  دهد ومی گوید :

- چه کاره هستم من که از شما شکایت برم ؟چه کاره هستم !

دیشب را در حرم کاظمین بیدار مانده بودم ودعا می کردم که آقا یم به سراغم آمد ؛ امّا خاک بر سر شدم که نتوانستم در آن  موقع او را بشناسم !

وزیر می گوید :

- خوش به حال تو !بگذار من نیز ما جرای خودم را تعریف کنم .

سپس در چشم ابوالحسین می نگرد وادامه می دهد :

دیشب درخواب دیدم که آن بزرگوار برمن وارد شد و فرمان داد تا بر تو نیکی کنم .درابتدا، من از او روی گردانیدم وچهره درهم کردم ؛ امّا آنچنان بر من سخت گرفت که هراسناک گشتم .او، راه سعادت وخیر را نشانم داد...

ابوالحسین شادمان از احسان امام مهدی (عج) آنچنان در خویش مشغول می شود که  باقی سخنان وزیر را نمی شنود  روز گار سر فرازی ونیکبختی «ابوالحسین بن کاتب  »اینک آغاز شده است.(اللهم عجل لولیک الفرج)

همچون مار در آستین

همچون مار در آستین

اگربیگانه ای حریم امامت را در هم شکند ودل امام خویشتن را به درد آورد  باکی بر آن نیست روز گار، چنین ستم وگردنکشی ظالمانه ای را بارها وبارها برفرزندان فاطمه (س) رواداشته ومی دارد .

اما شگفتی از آشنایان فریب خورده که به سودای شیطانی خود دچارگشته و در طریق خیانت گام بر می دارند .جعفر  پسر  امام هادی (ع)است  که به جوانی خویش می رسد؛ اما از تعالیم اسلام،بیگانه و منحر ف بوده وراه بیهودگی وشرابخوارگی وگناه رادر پیش می گیرد.

پدراو- امام  هادی (ع)- به  یاران خود فرمان داده بود که از او دوری جویند .

امام دهم(ع) در باره این فرزند گفته است  او نسبت به من همانند فرزند ناشایسته حضرت نوح (ع) است نسبت به پدرش، که خدای  عزّ وجلّ درهنگامی  که نوح عرض کرد:

پروردگار را ! فرزندم از خاندان من می با شد .

خدا پاسخ داد :

ای نوح ! اوازخاندان تونیست بلکه او عمل ناصالح است.

باوجود  تلاش امام  هادی (ع) درجهت هدایت فرزند ،جعفر همچنان به گمراهی خویش مشغول می ماند و آنچنان در کارها  و ادعاهای خودش بی آبرو می شود ،که مردم به او (( جعفر کذاب))می گویند.

جعفر بعد از وفات پدر با کارهای خلاف خویش مزاحم برنامه های برادر – امام حسن عسکری (ع)_ شده ودل امام را آزرده می سازد .

پس از شهادت امام  یازدهم (ع) جعفر زمینه را برای ادامه و گسترش فعالیت انحرافی خویش ،   مهّیا می بیند بنابراین ،خودامام وجانشین ووارث برادر دانسته وسعی می کند تابرای رسیدن به هدف خودش به هرکار نا شایسته ای دست بزند.او که تصمیم گرفته است تا بر جنازه امام عسکری (ع) نماز بگذارد وبدین  ترتیب خود را جانشین امام عسکری (ع)نشان دهد، اقدام به این کار می کند؛اما امام مهدی (عج)که در روز گار شهادت پدر پنجساله میبا شد ،در حیاط خانه خودشان ظاهر شده وعموی  کذاب راکه آماده شده  تابر جنازه امام عسکری (ع)نماز گذارد، کنار زده وخودش این کار راانجام می دهد .

چنین بر خورد امام مهدی (عج)با جعفر کذاب ودیگر راهنماییهاوآشکار سازیهای امام  دوازدهم،کسانی را که دچار شک وتردید هستند،آگاه می سازد که امام شیعیان، خود او بوده وجعفر کذاب دروغگویی بیش نیست .

وقتی جعفر کذاب را ههای خدعه وفریب رامی پیماید ؛ اما سر از بیابان رسوایی بیرون می آورد ، نزد معتمد عباسّّی خلیفه وقت - رفته واو را از وجود مهدی  (عج)آگاه می سازد.

خلیفه عباسّی که از شنیدن این خبر، هراسناک شده است ، رییس پلیس سامرا را به حضور  طلبیده وبه او فرمان می دهد تا به بازرسی دقیق از خانه امام شهید برود.                       

سوارگان وپیادگان ورزیده پلیس سامرا درپی اجرای این فرمان  گسیل می شوند .

چه کسی را می جویید ؟

خود آنان نیز به درستی نمی دانند که چه کسی را باید جستجوکرد .

کودکی که اورا تاکنون ندیده اند و مشخّصات او برای ماموران حکومتی نتوانسته است که تصویر دقیقی از سیمای آن کودک رامشخص سازد .

وقتی کار تجسس و بازرسی تمام نقاط خانه به پایان می رسد و آنها چیزی نمی یابند ،به رسم دیرینه خودشان سرگرم غارت وچپاول اموال می شوند.

دراین مشغولی اندیشه وگرفتاری غارت وچپاول ماموران مهدی (عج)فرصت می یابد تا از خانه بیرون رفته و در جایی امن پنهان  شود.

چپاولگران که می دانند خلیفه عباسی نگران ومنتظر کار آنان است، برای اینکه دست خالی برنگردند نرجس را دستگیر کرده و همراه خویش می  برند . 

یکی از بازجوهای با تجربه وحیله گر به دستور شخص خلیفه، کار بازجویی از نرجس  را آغاز می کند .

نرجس به هر شکلی که هست مقاومت نشان میدهد وپافشاری واصرا روتهدیدهایبازجو راتحمل میکند .

او هیچ سخنی بر زبان نمی آورد ،تا فرزندش بتواند از چنگ ماموران حکومت عباسّی ، مخفی بماند .

رهایی مهدی (عج)از چنگ دژخیمان عباسّی، برای  مادرش گران تمام می شود  .این مادر فداکار وباایمان بیش از دو سال را در زندان به سر می برد؛اما راز کودک خویش را فاش نمی کند .

سرانجام وقتی حکومت عباسّی  متوجّه می شود که در حبس  نگهداشتن نرجس غیر رسوایی و 

افشا ساختن چهره ترسان خودش ،نتیجه دیگری ندارد مجبور می شود تا او رااز زندان رها سازد .*

­­­­­­____________________________________________

*برای آغاز غیبت امام زمان (عج)تاریخ مشخصی که مورد توافق تمام موّرخان باشد ذکر نشده است مشهور آن است که حضرت مهدی (عج) میان سالهای260تا265(ه.ق)غیبت کرده اند .

باید راز دار بود

باید راز دار بود

باید راز دار بود ؛ راز تولد این نوزاد را کسی نباید بداند . زبانها باید بسته بمانند تا هرچه را چشمها  دیده اند . مخفی بدارند .

بنی هاشم که قبل از این با  تولد  کودکی از نسل فاطمه (س) به شادمانی  بر می خاست وبه میهمانی خواند ه می شد اینک از ولادت فرزند امام عسکری (ع) بی خبر  مانده است .

حکیمه ؛ زنی از بنی هاشم است که هر روز جان خویش رابه دیدار فرزند نرجس روشنایی می بخشد، اما نمی تواند  زبان بگشاید واین خبر خجسته را برای خویشانش نقل نماید این  دستور امام عسکری (ع) می باشد . جو خفقان وظلم وبیدادگری خلفای عباسی ؛ دراین روزگار به نهایت واوج خویش رسیده است .

امامان پیشین ؛ هرکدام به شیوه های گوناگون  مورد اذیت آزارحبس و شکنجه قر ار  داشتند . یکی از اهداف قدرتمندان حاکم بر جامعه اسلامی از اعمال چنین  فشارهایی  ،دور نگهداشتن مردم از  امامان بوده است  .

این برگزیدگان الهی هر چند که تا شدیدترین مراقبتها و آزار ها روبرو بودند :  اما خانواده آنان کمتر در معرض تهدید خلفا قرار داشتند .

ولی مراقبت وتحت نظر قرار دادن خانواده امام ،آنهم باچنین شدت وحساسیت شگفت انگیزی فقط وفقط درپیرامون خانه  افراد خانواده امام یازدهم مشاهده می شود .

چرا هراسی به این برزگی در نهاددل ستمگران وزور گویان ،مشاهده می شود ؟

اخبارواحادیث فراوانی که از رسول خدا(ص) نقل شده است در این روز گار ،خود را نمایان ساخته وهمچون شمشیری بران واز غلاف بیرون کشیده شده ،با درخشش خودبر چشم حاکمان جور وحشت وهراس را وارد می سازد .

این اخبار و احادیث چه هستند ؟

اعتقاد به مهدی( عج )!

اینکه مهدی( عج )از نسل فاطمه (س) خواهد آمد تا زمین رااز عد ا لت روشن سازد  بعداز آنکه ظلم   ستمگران همه جا را تاریک ساخته باشد .

افکارعمومی شیعیان بااعتماد براین اخبارواحادیث می داندمهدی (عج)فرزند یازدهمین امام  می باشد. بنابراین با قلب ودلی لبریز از امید وسر شار از ایمان خویش ،چشم به خانه امام عسکری (ع)  دوخته است .

اخبار و احادیث ظهور چنین نجات دهنده ای بسیار فراوان می با شد به گونه ای که حتی دشمنان آل علی(ع)نیز به آنها اعتراف کرده اند.

حکومت عباسی وکا رگزاران پیدا ونا پیدای این حکومت با توجه به این اخبار واحادیث است که فهمیده اند زمان تولدمهدی (عج)تقریبانزدیک است.

به همین خاطر شدید ترین مرا قبت و جا سوسی خود را در مورد امام عسکری (ع)و خانواده او اعمال می دارند .

"بیگمان اگر فرزندی در خانواده عسکری(ع)متولد شود باهر وسیله ای که باشد و به هر قیمتی که پیش آید،باید او را از میان بر داشت !"

این اندیشه ای است که تمام مردان حکومت عبا سی برآن اتفاق نظر دارند.

اما دست پر قدرت خدا به کار است ،تا مکر مکاران را از هم بگسلد  وامیدواران  را امید بخشد .

نرجس تا هنگام تولد نوزاد هیچ نشانه  ظاهری در بدن خویش نمایان نمی  سازد و زنانی که به جاسوسی حکومت عباسی اورا زیر نظر دارند ،نمی توانند باور کنند که او مادر مهدی  (عج)است .

بعد از این نوبت به تدابیر خاص امام عسکری (ع)میرسد فرمان امام یازدهم (ع)که از سوی پروردگار می باشد به نزدیکان و کسانی که مورد اطمینان کامل هستند چنین است .

هیچ کس نباید از تولد نوزاد سخنی بر زبان آورد این رازی است که باید پوشیده ومخفی بماند .

امام عسکری (ع)که از فرصت اندک  خویش وکار  خطیر ی که بر عهده دارد به خوبی آگاه می با شد در مورد این نوزاد دو برنامه اساسی ومهم را در نظر دارد:

در ابتدا ، باید احتیاط کامل به عمل آورد  تا دستگاه حکومتی از تولد نوزادآگاهی نباید.

سپس باید این نوزاد را همزمان با رشد ونمو با یاران مورد اطمینان و شیعیان برجسته آشنا ساخت .

آینده منتظر حادثه ای شگفت انگیز است که فقط برای یکبار در تاریخ تکرار خواهد شد .

نوزادی که در نیمه شعبان سال 255درخانه امام یازدهم(ع)پابه عرصه زندگانی گذاشته است موهبتی ازسوی خداوند بر انسانها خواهد بود .

آیت جاودانه پروردگار بر انسانها تا پایان تاریخ !

آخرین  حجت خداوندی ،که بر زمین باقی خواهد ماند تا زجر کشید گان وستمدیدگان را نجات بخشد !

مهدی موعود همین نوزادی می باشد  که نر جس دردامان دارد. 

امام عسکری (ع)برای موفقیت در آن دو برنامه مهم واساسی بیشترین بار مسوولیت  را خودش بر عهده دارد .

اوباتمام احتیاطی که در مقابل حکومت عباسی دارد . باید وجود مهدی (ع) را در برابر تاریخ وامت اسلامی نمایان سازد ؛ اما درهمان حال نیز کوشش نماید تا شناسایی مهدی (عج)به یاران ونزدیکان و شیعیان هیچ خطری رامتوجه جان کودک نسازد .

امام یازدهم(ع)به خوبی می داند که ولادت مهدی (عج)به معنای  حکم مرگ  نظام موجود و رسوا سازی وفاش ساختن خیانتهای آنان می باشد .

برای همین ویژگی ممتازمهدی (عج)است که حکومت عباسی تمام نیروهای خویش را بسیج ساخته است تااز این کودک خبر یابد!

باشناخت اوضاع و بررسی وضعیت دشوار اما م حسن عسکری(ع)می توان  دریافت که امام بزرگوار شیعیان در تنگنایی  سخت وتوانفرسا قرار گرفته است .

نمایان ساختن چهره یک منجی برای منتظران ودوشادوش آن مخفی ساختن این چهره از ستمگران کاری آنچنان دشوار است که فقط با امداد الهی پروردگار می توان از عهده آن برآمد.

ولادت مهدی (عج)با توجه و مراقبت امام عسکری (ع)به گونه ای اتفاق می افتد که حتی خدمتگزار خانه امام نیز از آن آگاه نمی شود. امام یازدهم (ع)هر کس را که از ولادت مهدی       (عج)آگاه می گردد دستور به پرده پوشی وراز داری می دهد .

"احمدبن اسحاق" که از دانشمندان شیعه ومورد اطمینان می باشد نامه ای از امام عسکری (ع) دریافت می دارد که متن آن چنین است ((...برای ما، مولودی متولد شده است . باید این امر را نزد خود پوشیده بداری واز دیگرمردم پنهان نمایی...

ای احمد !هیچ کس نباید از نام این کودک آگاه شود...))

"عثمان سعید" که به خانه امام عسکری (ع)رفت وآمد  دارد ،در پاسخ کسانی که ازنام کودک می پرسند  ، می گوید :

مبادا که در این مورد پی جویی کنید!

امام  عسکری (ع)به یاران خویش تعلیم می دهدکه آنها به وجود  چنین کودکی یقین داشته باشند

وبدانند که در آیندهای نزدیک باید درفهمیدن احکام  ومشکلات خویش به او مراجعه کنند ،

ودر عین حال باید بدانند که مراجعه شیعیان به امام خودشان ،مثل همیشه حضوری نیست !

بلکه به خاطر مصون ماندن از توطئه هاونقشه های بسیار هولناک دشمن برای امام دوازدهم ،این ملاقاتها از طریق سفیران مهدی (عج)انجام خواهد شد .

بنابراین وبا وجود چنین وضعیتی،دانستنن  نام امام مورد احتیاج هگمان نخواهد بود .

امام عسکری (ع) چند روز پیش از شهادت خویش درمحفلی که بیش از چهل نفر یاران او را در خود جای داده است  به بزرگترین افشاگری در باره ولادت فرزندش اقدام می نماید و خطاب به  یاران می گوید :

او بعد از من صاحب وخلیفه شمامی باشد.او قائمی است که  گردنها در انتظار به سوی او کشیده شده است.پس وقتی زمین از ستم وناروایی پرشد، خروج میکند وزمین را از قسط وعدل سر شار می سازد.